تبليغاتX
زمزمه هایی از دیار غربت

زمزمه هایی از دیار غربت

بازار داغ فناوری...

بیست و نهمین دوره از نمایشگاه فناوری اطلاعات و ارتباطات امروز بیست و ششم مهرماه با حضور مسولان محلی در شیخ نشین دوبی گشایش یافت این یکی از بزرگترین نمایشگاه های خاورمانه در زمینه فناوری اطلاعات و ارتباطات هست .

البته شرکت هایی از ایران هم در این نمایشگاه حضور دارند هر چند که در برابر سه هزار شرکت خارجی فقط ۱۲ شرکت ایرانی هست که عدد واقعا ناچیزی می باشد باز هم مایه افتخار هر ایرانی هست.

آخرین خبرها از این نمایشگاه می توانید در لینک های زیر بخوانید

توجه لینک ها هر روز به روز می شوند

خبرگزاری دانشجویان ایران -1

خبرگزاری موج -1

خبرگزاری موج -2

خبرگزاری موج -3 ( تازه های فناوری )

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 21:21  توسط جمشید  | 

بالهاي عشق

 

    به بالهايي نيازمنديم‌،
    بالهاي عشق و نه بالهاي عقل‌.
    عقل به پايين مي‌كشدت‌.
    قائم به قانون جاذبه است‌.
    عشق سوي ستارگان مي‌بردت‌.
    عرفان را در تو جاري مي‌سازد و
    آنگاه مي‌يابي آنچه را كه ارزش يافتن داشته است‌.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 8:36  توسط جمشید  | 

احساس زندگي‌!

احساس پشيماني هميشگي از گذشته‌ها و احساس نگراني از اتفاقات احتمالي آينده از مخرب‌ترين احساسات منفي به شمار مي‌آيد. سطح انتظار شما از زندگي راز دستيابي به سلامت روحي است‌. اگر آرزومند شادي‌، تندرستي و آرامش خاطر هستيد، ذهن خود را به آن سمت متوجه كنيد تا با نيروي حاصل از آن فكر زيبا، مردم‌، اتفاقات و اوضاع و شرايط مناسب را براي تجلي اين نيكويي‌ها به خدمت خود دعوت كنيد. كساني كه به قضاوت اطرافيان گوش مي‌دهند از اين حقيقت غافلند كه با صرف نيروي خود در اين زمينه‌، خودشان را از آرامش و صفاي روح محروم مي‌كنند. هر كس به ديگري زيان برساند، و يا ضربه‌اي به كسي بزند بيشترين زيان را خودش خواهد ديد چرا كه هر كس در دادگاه عدل الهي در برابر اعمال نارواي خودش مسؤول است‌. از طرفي ديگر آرامش روحي خود را نيز از دست مي‌دهد و تمام موانعي را كه در برابر ديدگانش به وجود آورده است باعث مي‌شود كه افق‌هاي روشن آينده را خوب نبيند. احساس رشد در بين انسانها و ساير موجودات فرق بين مُرده و زنده است‌. پس هميشه زنده باشيد و احساس سرزندگي و نشاط را در اطراف خود پخش كنيد و قبل از مرگ خود نميريد.
    از مهمترين كارهايي كه به عنوان يك فرد بالغ مي‌توانيد انجام دهيد، بازگشت گاه به گاه به دوران شاد و پرانرژي كودكي است‌. در درون همة ما گنجينة بيكراني از عشق و شادماني و نعمت وجود دارد كه مي‌تواند آنچه را كه در آرزوي آنيم برايمان فراهم كند. هرگاه خود را مسؤول تصميمات خود بدانيد از هر جهت اختيار دنياي خود را به دست گرفته‌ايد. شما هميشه با خويشتن خويش تنهاييد. اما تنها زماني خود را بي‌كس و غريب احساس مي‌كنيد كه خودتان را دوست نداشته باشيد. عشق شما در قلبتان لانه دارد. اين عشق از آن شماست‌. شما مي‌توانيد خود را از عشق و محبت لبريز كنيد و دلپذيرترين و رضايت‌بخش‌ترين احساسات را در دل پرورش دهيد. هنگامي كه شاد و مثبت و با حوصله هستيد واكنش‌هاي شيميايي بدن شما با زماني كه مضطرب و منفي و هراسانيد به كلي فرق دارد، نحوه تفكر شما نيز به طرز چشمگيري بر ترشح غدد بدن تأثير دارد و بر روي جسم‌تان نيز مؤثر است‌. در باطن انسان معجزه‌هايي وصف‌ناپذير نهفته است‌. براي اين كه شگفتي‌هاي دلخواه خود را در زندگي بيافرينيد بايد در نهفته‌ترين عمق وجود خود به سراغ اين طلاهاي ناب رفته و آنها را از معدن‌هاي پر رمز و رازشان استخراج كنيد.
    موفقيت و شادماني هر كسي در زندگي كاملاً تابع فرصت‌ها و امكاناتي نيست كه در دسترس ماست‌، بلكه متكي به باورهايي است كه در اعماق وجود ماست و ما به آن اعتقاد داريم‌. اگر كارها بر وفق مرادتان نيست از خود بپرسيد چه كرده‌ام كه با چنين سختي هايي روبه‌رو شده‌ام‌؟ چگونه بايد خودم را از اين تنگنا نجات دهم‌؟ هر رويدادي كه در زندگي با آن روبه‌رو مي‌شويم پيش نياز دست يافتن به مرحله بعدي زندگي و نشان دهنده رشد است‌، پس خسته نشويد و مبارزه كنيد. محدوديت‌هاي ما منحصر به جسم ماست‌. در دنياي انديشه و ذهن ما مانع و محدوديتي وجود ندارد. تمام اشيأ، اموال و امكانات زندگي عطاياي هستي براي خدمت به شماست نه براي آن كه شما در خدمت آنها باشيد.
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 5:49  توسط جمشید  | 

بدون شرح ......

 

ترجيح ميدهم با كفشهايم در خيابان راه بروم و به خدا فكركنم تا اين كه در مسجد بشينم و به كفشهايم فكر كنم.      دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 5:45  توسط جمشید  | 

شب قدر ، شب روشن بی قراری

چه رفاقت و قرابت نزدیکی داشتند با او. او که هرگاه رازهای سینه‌اش سنگینی می‌کرد؛ به دل «شب» پناه می‌برد و کاویدن خاک. و در سکوت شب رازهایش را در زمین چال می‌کرد؛ رازهایی که راه‌های آسمان را می‌گشود اما چه سود که «جهل عرب» را برندگی «ذوالفقار» هم کارساز نبود...

امشب صدای سکوت از بین نخلستان‌های کوفه نمی‌آید! امشب ردپای دریا روی خاک بی‌وفای کوفه نمی‌ماند... امشب تاریخ سیاهپوش می‌شود و آهستان‌های کوفه در حسرت دیدار دوباره مردی که خاک از او اعتبار گرفت و «شیعه» به واسطه او عزیز شد: یا لیتنی کنت ترابا...‌ای کاش خاک بودیم تا دچار آتش کیفر نمی‌شدیم...

حالا اما دیگر ثانیه‌های آخر نفس کشیدن ابوتراب در شهر کوفه است؛ کوفه... کوفه... کوفه؛ عروس هزار داماد تاریخ؛ شهر ننگ و نیرنگ، شهر خدعه و خوارج، شهر رنگ و ریا و شبهه و شهادت، شهر نفاق و نقاب، شهر نامرادی‌ها و نامردمی‌ها، شهر خاک‌های رازآلود و نخل‌های بغض‌آلود، شهر زهرها و زجرها...

بیا کمی در این سیاه‌بخت‌ترین شهر تاریخ قدم بزنیم؛ در این «شب‌های روشن» بی‌قراری یتیمان کوفه که عوض آن یک کاسه شیر‌ ام‌کلثوم، کاسه‌ کاسه شیر آورده‌اند برای التیام عمیق‌ترین و کاری‌ترین زخم تاریخ که دین را در سوگ نشاند!
اینجا کوفه است، با آسمانی که در قرق بال کلاغان است و رویش ناز هیچ قاصدکی را تجربه نکرده است؛ با دیوارهایی بافته شده از خباثت و خیانت و با مردمی که دست‌های ناتنی‌شان از شانه‌هایی که جز تا شب و در شب نرفته‌اند، معلق‌ است. کوفه؛ کوچه کوچه نامرد، ناجوانمرد، نااصل می‌پروراند. کوچه کوچه کج‌بین و کج‌آیین و کج‌کردکار است، کوچه کوچه نفاق و ننگ است.

مردمی با زبانی تیز و کینه‌ای تازه، مردمی با نگاهی حقیرانه و پست که جز به خون راضی نمی‌شوند!
حالا شب از نیمه گذشته است و خانه ابوتراب در سکوتی سهمگین غم فراق پدر را عزاداری می‌کند. اهالی این خانه به سوگواری در سکوت خو گرفته‌اند که این خاندان، اهل سرزمین سوگ و سکوت‌اند...
«صبح» خجل از دیدار صاحب‌خانه است و هزار هزار ستاره در نخ تسبیح توسل به «دنیا» را در تار و پود شب جا داده‌ و در پای خورشید به چله نشسته تا سحر نیاید! اما لحظه ملاقات خونین با خدا فرا‌رسیده است و زمین که توان امانت «باب علم» را نداشت، دارد از غصه دق می‌کند...

حالا دیگر کوچه‌های تاریخ از او پر شده است، حالا دیگر تنهایی شب پرپر می‌شود با قدم‌هایی که روزی بر شانه‌هایی از جنس بهشت که وحی بر آنها باریده بود، بالا رفت، تا محراب عاشق‌ترینش را در آغوش بگیرد. مردی که رایحه رضوان در پیراهنش زندانی است و عشق در محضرش تلمذ می‌کند.

از آسمان «ماه» می‌بارد و سکوت به چله نشینی می‌رود و «شب» پهنه اسرارش را به چاه می‌سپارد!
... زمان ایستاده است.
نام علی رودهای لال را به آواز در می‌آورد و توفانی در پیرهن کعبه می‌شود و دریاها تشنه‌تر از همیشه در حسرت وضوی مردی می‌نشینند که آینه در مویرگ‌هایش می‌وزد.
حالا، تمام لب‌های عالم با علی معطر می‌شود و نبض تاریخ در رگ کوفه می‌میرد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 22:49  توسط جمشید  |